عشق غذا خوردن يك حريص است......
دوست داشتن در سرزميني بيگانه
يافتني است...... عشق جنون چيزي
جر خرابي و پريشاني نيست ... اما
دوست داشتن در اوج معراج از سرحد
......... عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار
الماس تحت فشار ساخته می شود .
درخت بلوط خلاف جهت باد رشد می کند .
حقیقت گلی است که در شوره زار هم می روید .
امروز اولين روز از فرصتهاي باقيمانده است. هيچ وقت براي يك تصميم خوب، دير نيست
این ساحل خسته را تو پیدا کردی
این موج شکسته را تو برپا کردی
دل تو گر چه حقیقت بین نیست
به خدا رسم محبت این نیست
من خامش و خسته خفته بودم ای عشق
مرداب دل مرا تو دریا کردی
در جاده بی انتهای عشق قدم می گذارم و با
هر قدم صدای ناله عاشقان را می شنوم.
صدایی که آخر زندگی را نشان می داد.
صدایی که می گفت عاشقان واقعی هیچ وقت به هم نمی رسند.
صدای عاشقانی که بدون عشقشان زندگی را نمی خواستند
صدایی که می گفت عاشقان زودتراز همه می میرند
و صدایی که فقط و فقط ازدرد عشق و مرگ سخن می گفتند.
و صدایی که.....
در سراب زندگی عشق را دیدم که به من لبخند می زند
در شوره زار غربت نفرت را دیدم که از من روی بر می گرداند
و در آخر مرگ رادیدم که به سوی من می آمد و مرا
از نفرت وعشق جدا کرد.
دلتنگی
امشب دلتنگم و عجيب آنکه دلتنگي امشبم رنگ و بويي ديگر دارد ...
! گويي امشب هزاران برابر بيشتر از مجنون ، عاشق ليلي دلت هستم ...
! مجنوني که در بيابان خاطرات کوتاهي که با تو داشته حيران
و سرگردان به دنبال ردپايي از تو مي گردد . و تو مي آيي ! بي آنکه با
ناز آمدنت ليلايي از تبار مجنونت را در انتظار آمدن بي تاب کني ...
! نازنينم ، هيچ مي داني اکنون که برايت مي نويسم همه وجودم در
تمناي ديدارت مي سوزد ؟! هيچ مي داني براي اينکه دوباره بتوانم
قامتم را در آينه چشمانت به تصوير بکشانم ثانيه ها را يکي يکي
مي شمارم ؟
کاش آن روز بيايد
بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
آنكه اول نوش دارو مي نمود
برلب ما زهر نيش مار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
رفتن و مردن علاج كار شد
عيب از مابودن از ياران نبود
تا كه ياري يار شد بيزار شد
عاقبت با حيله سودا گران
عشق هم كالاي هر بازار شد
آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟
مردم از بس زندگي تكرار شد